X
تبلیغات
رهی معیری

رهی معیری

ای کاش دلت از دل تنگم خبری داشت

یا ناله ی من در دل سنگت اثری داشت... "عماد"

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392 4:39 توسط رهی معیری |


ندانمت به که مانی؟

که آفت دل و جانی

نکو تر از مه روشن، گل رویت

سیه تر از شب عاشق، سر مویت

بهشتی بهاری

دریغا

ستمگر یاری

ندانی باری

ره دلداری

گل و سرو سوسن، تویی تو

بلای جان من، تویی تو

گمان کردم که درمان دل زارم تو باشی

ندانستم که معشوق دل آزارم تو باشی

چو آگاهی ای ماه من

از آه من

سوی عاشق نظر کن

چو دادم جان بی روی تو

در کوی تو

بر خاک من گذر کن

بهار من

گرچه همچون ماهی

بر نکویان شاهی

دل سیاهی

تو را ای مه همچو خاک راهم

مهرت از جان خواهم

تا چه خواهی

سپردم دل به گیسویت

ای گل مستم به بویت...


                                                       banan / rahi / maaroofi



+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391 4:51 توسط رهی معیری |


نه دل مفتون دلبندی، نه جان مدهوش دلخواهی...

sedaye rahi.mp3

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1391 14:10 توسط رهی معیری |


سالروز درگذشت زنده یاد استاد "علی تجویدی" رو به همه ی هنرمندان و هنردوستان ایرانی تسلیت میگم.

بخاطر همین امروز تصمیم گرفتم یکی از ساخته های ایشون  که با شعر "رهی معیری" و صدای تکرار نشدنی بانو "مرضیه" است رو براتون بذارم.

هرچند میدونم که همتون قطعا ترانه ی  "دیدی که رسوا شد دلم" رو گوش کردید اما برای اینکه یادی از استاد تجویدی بشه این ترانه رو گذاشتم.


http://www.4shared.com/mp3/ef3tacUn/didi_ke_rosva_shod_delam.html?


دیدی که رسوا شد دلم

غرق تمنا شد دلم

دیدی که من با این دل، بی آرزو عاشق شدم

با آنهمه آزادگی، بر زلف او عاشق شدم

ای وای اگر صیاد من

غافل شود از یاد من

قدرم نداند

فریاد اگر از کوی خود

وز رشته ی گیسوی خود

بازم رهاند

دیدی که رسوا شد دلم

غرق تمنا شد دلم

در پیش بی دردان چرا فریاد بی حاصل کنم؟

گر شکوه ای دارم ز دل، با یار صاحبدل کنم

وای به دردی که درمان ندارد

فتادم به راهی که پایان ندارد

از گل شنیدم بوی او، مستانه رفتم سوی او

تا چون غبار کوی او، در کوی جان منزل کنم

وای به دردی که درمان ندارد

فتادم به راهی که پایان ندارد

دیدی که رسوا شد دلم

غرق تمنا شد دلم

دیدی که در گرداب غم، از فتنه ی گردون رهی

افتادم و سرگشته چون امواج دریا شد دلم

دیدی که رسوا شد دلم

غرق تمنا شد دلم...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 12:55 توسط رهی معیری |


آواز: محمودی خوانساری

ویلن: حبیب اله بدیعی

تنبک: جهانگیر ملک

شعر: رهی معیری

آواز اصفهان

اجرای خصوصی

از اونجایی که شخصیت و خواننده ی مورد علاقم محمودی خوانساری ست، تصمیم گرفتم اولین آوازی که توو این وبلاگ میذارم از ایشون باشه.

در این اجرا، جمال وفایی هم آواز میخونه و در آخر ترانه "دیگه عاشق شدن فایده نداره" ی کوروس سرهنگ زاده رو میخونه.

چون زلف توأم جانا، در عین پریشانی

چون باد سحرگاهم، در بی سر و سامانی

من خاکم و من گردم، من اشکم و من گردم

تو مهری و تو نوری، تو عشقی و تو جانی...

http://www.4shared.com/mp3/ctZlvX2d/__online.html


+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 13:14 توسط رهی معیری |


سلام...

میخواستم این وبلاگو برای همیشه رها کنم، اما...

با همه خاموشی و افسردگی

در دلم تیر نگاهت کار کرد

جلوه ی روی خیال انگیز تو

آرزوی خفته را بیدار کرد...  "رهی معیری"


تصمیم گرفتم یک سر و سامانی به اینجا بدم و از این به بعد ترانه هایی که با اشعار رهی معیری خوانده شده رو هم در اینجا قرار بدم...


+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1390 21:44 توسط رهی معیری |


گردون مرا ز محنت هستی‌، رها نخواست

مرگم  رسیده  بود ، ولیکن خدا  نخواست

آمد  اجل ، که  از  غم  دل  وارهاندم

اما زمانه از غم و رنجم جدا نخواست...

+ نوشته شده در جمعه بیستم خرداد 1390 17:10 توسط رهی معیری |


نو بهار آمد و گل سر زده چون عارض یار

ای گل تازه  مبارک به تو  این تازه  بهار

با نگاری چو گل تازه روان شو به چمن

که چمن شد ز گل تازه چو رخسار نگار

لاله وش  باده  به  گلزار  بزن  با  دلبر

که از گل و لاله بود چون رخ دلبر گلزار

زلف سنبل شده از باد بهاری در هم

چشم نرگس شده از خواب زمستان بیدار

چمن از لاله نو رسته بود چون رخ دوست

گلبن از غنچه سیراب بود چون لب یار

خنده  کن خنده چو سوری ز طرب با دلبر

مست شو مست چو نرگس به چمن با دلدار

روز عید آمد و هنگام بهار است امروز

بوسه ده ای گل نو رسته که عید است و بهار

گل و بلبل همه در بوس و کنارند ز عشق

گل من سر مکش از عاشقی و بوس و کنار

گر دل خلق بود خوش که بهار آمد و گل

نو بهار منی ای لاله رخ گل رخسار

ماه را با رخت ای سرو نباشد پرتو

سرو را با قدت ای ماه نباشد مقدار

خلق گیرند ز هم عیدی اگر موقع عید

جای عیدی تو به من بوسه ده ای لاله عذار...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389 9:45 توسط رهی معیری |


 

تولد وکودکی رهی:

رهی معیری متولد 10اردیبهشت 1288 هجری شمسی در تهران پا به عرصه ی وجود نهاد.پدرش، مرحوم محمدحسن خان مؤید فرزند معیرالممالک نظام الدوله، وزیر خزانه داری ناصرالدین شاه قاجار بود، که درست شش ماه قبل از تولد رهی، دار فانی را وداع گفت، و مادر او به دلیل ارج نهادن به پدر، نامش را محمدحسن گذاشت و به خاطر رعایت احترام به آن مرحوم قرار شد تا زمان بلوغ  "بیوک" صدایش کنند و این اسم تا آخرین روزهای عمر رهی روی او باقی ماند.

مادرش ، فخری عالم حجازی معیری فرزند میرزا ابوالقاسم خان بدیع الدوله بود.

رهی از نوادگان "بایزید بسطامی" بود و از خانواده ای بود که شاعر خوش گفتار "فروغی بسطامی را به جهان ادب ارمغان داشت.

رهی از همان اوان دوره ی کودکی دارای استعدادها ی فراوانی در زمینه ی هنر، منجمله موسیقی و نقاشی و بالاخص شعر بود.

 

نوجوانی رهی و اولین عشقش:

عشق در هفده سالگی به سراغ رهی آمد. معشوق دختری زیبایی بود که در عین ریزه اندام بودن، چهار سال از رهی بزرگ تر بود. سرنوشت این دلدادگی، پس از ماه ها اشتیاق و انتظار بالاخره به ناکامی و شکست انجامید. دلدار گریز پا، شوهر مسن تر و پولدار تر را ترجیح داد و به خانه ی بخت رفت.

این حادثه رهی را چنان تکان داد که ماه ها در بستر بیماری افتاد، هذیان و تب، شب ها و روزهای دراز گریبانگیر او بود و وقتی که شعله های سرکش فرونشست، از بین خاکسترهای گرم این عشق سودازده و ناکام, شاعری متولد شد که "رهی" تخلص یافت.

رهی خاکستر این عشق را همیشه در دلش گرم نگه داشت و اولین شعری که با الهام از این فاجعه ی عاشقانه گفت این بود:

"کاش  امشبم  آن  شمع  طرب  می آمد

وین  روز  مفارقت  به  شب  می آمد

آن لب که چو جان ماست،دور از لب ماست

ای  کاش  که  جان  ما  به  لب  می آمد"

 

می گویند رهی عاشق، پس از دیدار عاشقانه اش، ناخودآگاه زمزمه کرد:

"شب این سر گیسوی ندارد که تو داری

آغوش گل این بوی ندارد که تو داری

غیر از دل جان سخت رهی کز تو نیارزد

کس طاقت این خوی ندارد که تو داری"

 

 

شغل رهی:

رهی در وزارتخانه های پیشه و هنر و اقتصاد کار کرد و نیز ریاست اداره ی مطبوعات وزارت اقتصاد ملی را برعهده داشت.

البته کار در محیط اداره هرگز نتوانست روح حساس این مرد آزاده را ارضا کند و دست آخر نیز نتوانست دوام بیاورد.

 

رهی و موسیقی:

رهی سالها در برنامه ی "گلها" با داود پیرنیا همکاری کرد و تصنیف های فراوانی ساخت که هرکدام نمایانگر قدرت و تسلط او در کارش می باشد و با آهنگسازان زبردستی همچون علی تجویدی، مرتضی محجوبی، ابوالحسن صبا و روح الله خالقی در امر موسیقی کار کرد.

از ترانه های زیبایی که با اشعار رهی اجرا شد میتوان به ترانه ی "دیدی که رسوا شد دلم" ، "کاروان" ، "خزان عشق" ، "آزاده" و ... اشاره کرد، که هرکدام، از ترانه های بیاد ماندنی موسیقی اصیل ایرانی بشمار می روند.

رهی تصنیف دیگری دارد که تا زمان زنده بودنش هیچکس آن را نشنید؛ این ترانه را رهی در بهار  هفده یا هجده سالگی خود، در "مایه ی ابوعطا" نوشت و خودش نخواست که اجرا شود. او همیشه میگفت: " این تصنیف را برای خودم ساخته ام، برای دلم ، نه برای دیگران و نه برای جمع."

شاید هیچکس نداند که چرا رهی در ابتدای جوانی، این چنین ناامیدانه سرود:

 

"سیرم از زندگانی

در بهار جوانی

زآنکه بی او ندارم

طاقت زندگانی"

 

خصوصیات اخلاقی رهی:

چشمان دریاگونه اش، دریایی از مهر در خود پنهان داشت و ادب ومتانتی بیش از حد از رفتارش می تراوید.

از خودستایی بیزار بود؛ هرگز در تمام طول زندگی اش مصاحبه ای از او در هیچ یک از نشریات چاپ نشد، حتی نسبت به چاپ عکسش نیز رغبتی نشان نمی داد.

میانه اش با شغل اداری چندان خوب نبود. او همیشه میگفت:

"قناری های شعر ناب تحمل قفس میز ریاست را ندارند."

خود را در برابر همه مسئول می دانست، ولی برای هیچکس در قبال خود تعهدی قائل نبود.وقتی برای کسی کاری انجام می داد، بی هیچ منتی، حتی توقع لبخندی تشکرآمیز را نداشت.

او شاعری بی تکلف و انسانی نیک سیرت و خوش سیما بود. دردهای نهانی اش در کارهای او به وضوح یافت میشود، مانند این شعر:

 

آنقدر با آتش دل ساختم تا سوختم

بی تو ای آرام جان، یا ساختم یا سوختم

پای تا سر ناز من، ای شمع بزم افروز غیر

بی تو چون شمع سحرگاهی، سراپا سوختم

آتشم بر جان و بر لب خنده بود از شرم غیر

بی تو ای گل، گاه پنهان، گاه پیدا سوختم

سرد مهری بین که کس بر آتشم آبی نزد

گرچه همچون شمع از گرمی به هرجا سوختم

دیگران از آتش سوزان گریزانند و من

آنقدر با آتش دل ساختم تا سوختم

سوختم اما نه چون شمع طرب دربین جمع

لاله ام، کز داغ تنهایی به صحرا سوختم

همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب

سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم

سوختم از آتش دل در میان موج اشک

شوربختی بین که در آغوش دریا سوختم

شمع و گل هم هرکدام از شعله ای در آتشند

در میان پاکبازان، من نه تنها سوختم

جان پاک من "رهی" خورشید عالمتاب بود

رفتم و از ماتم خود، عالمی را سوختم

 

 

 

دیوان اشعار رهی:

از نظر الگو و سبک شاید بتوان گفت گرایش رهی به سعدی و نظامی بیشتر بوده و دارای نازک خیالی غزلسرایان سبک هندی است.

سروده های رهی بیش از سیزده هزار بیت است.

دیوان اشعار رهی بالاخره پس از اصرار دوستان و علاقه مندانش در اواخر عمر او به سال 1343 به نام "سایه ی عمر" (که تقدیم به مادرش کرد) منتشر شد.

رهی دارای مجموعه اشعاری به نام "آزاده" نیز هست.

 

عشق دوم رهی:

رهی، هجده سال پس از عشق اولش، دوباره عاشق شد و در مورد این عشق گفت:

"شاید این عشق معجزه ای است تا بتوانم "مریم" را فراموش کنم."

(مریم، نام عشق اول رهی است)

اما سرنوشت برخلاف خواسته ی او عمل کرد و باز هم رهی تنها ماند و معشوقه ی دوم او نیز رسم بی وفایی را پیشه کرد.

بقول حافظ:

"جهان پیرست و بی بنیاد، ازین فرهادکش فریاد

که کرد افسون و نیرنگش، ملول از جان شیرینم"

 وبقول رهی:

"خسروان حسن را پاس فقیران نیست نیست

گر به تلخی جان دهد فرهاد، شیرین فارغ است"

 

بعد از این شکست مادرش میگوید:

"باز هم رهی تنها ماند و آن روز که این را دانست برای اولین بار گریست.

گریه ی مرد تلخ است، تلخ تر از هرچه بتوانی تصورش بکنی، ولی گاه گداری که قلب می شکند،پیش از انکه خود قلب به صرافت شکستن بیفتد،چشم ها در سوگش عزا می گیرند و می گریند، و آن روز رهی گریست.

این اشک ها حکم مسکنی را داشتند که قادر بودند خیلی ساده دردهای درونش را تسکین ببخشند و بقول عزیز صادق (منظور صادق هدایت است):

((توی زندگی زخم هایی هست که در انزوا مثل خوره روح را میخورد، و چه دارویی بهتر و التیام بخش تر از قطرات شور اشک. اشک درد در رهگذار به سوی بیراهه ی ناکامی تاختن.))

رهی خواست تا دیگر دل به کسی نسپارد؛ دو تجربه ی توأم با شکست را برای خود کافی می دید و همیشه میگفت:

((از دورویی ها و از ببی وفایی های زنان بیم دارم و هراسانم از اینکه غرق در محبت صادقانه ام، ناگهان خود را ویران شده و تنها بیابم.)) "

 

و اینگونه بود که سرود:

"باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم

وز جان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم

من نیستم چون دیگران، بازیچه ی بازیگران

اول به دام آرم تورا، وآنگه گرفتارت شوم"

 

و دیگر عاشق هیچ زنی نشد، چون میگفت:

" در دامن این بحر، فروزان گهری نیست

چون موج به امید  که  آغوش  گشاییم؟ "

 

و تا پایان عمر خویش دیگر به هیچ زنی اعتماد نکرد و فقط به زندگی با مادر غمگسار خویش بسنده کرد.

 

 

رهی معیری فراری از زن:

رهی هم دوست زن بود و هم فراری از او. با این حال محبوب زن بود.

غزلهایش گاه سراپا شیفتگی و تحسین و گاه مملو از خشم و تحقیر زن بود. زمانی میگفت:

"الهی در کمند زن نیفتی

وگر افتی، به روز من نیفتی"

 

و یا:

" حذر کن زان بت نسرین بر و دوش

که هر دم با خسی گردد هم آغوش"

 

و گاه در مدح زن راه اغراق آمیز میرفت و میگفت:

"سوسن نه ای، که بر سر خوشید افسری

گیسو نه ای، که بر تن گلبرگ جوشنی

گر ماه و زهره، شب به جهان سایه افکند

تو روز و شب به زهره و مه سایه افکنی"

 

رهی سه چیز را دوست میداشت:

"شعر ، گل ، زن"

برای شعر می زیست ، و گل و زن را بخاطر زیباییشان دوست می داشت.

 

 

 

مرگ رهی:

رهی در سن 59 سالگی بر اثر ابتلا به سرطان خون و معده که مدتها او را آزرده بود، در بامداد روز جمعه 24 آبان ماه 1347 چشم از جهان فرو بست. رهی آرزو داشت که داغ مادر را نبیند و بارها به دوستان خود گفت:

"امیدوارم خداوند هیچگاه داغ مادر را به من ندهد"

و خدا این خواسته ی او را قبول کرد و رهی پیش مرگ مادرش شد.

 

مادرش در مورد او میگوید:

"رهی یک پسر واقعی بود. او بجای برادرم، شوهرم، پدرم و پسرم بود.خدا پسری مانند او نیافریده است.مهربان و با گذشت بود. با خدا و با ایمان بود.رهی بی مادرش به سفر نمیرفت. در این سفر هم می دانم که مرا به زودی باخودش همخانه می کند."

 رهی، عاشق زندگی کرد و تا آخرین لحظه ی عمرش عاشق ماند و آخرین شعری که سرود این بود:

" گل نیست چنین سرکش و رعنا که تویی

مه  نیست  بدین  گونه  فریبا  که  تویی

غم  بر سر غم  ریخته  آنجا  که  منم

دل  بر سر دل  ریخته  آنجا که  تویی"

 

پیکر او مانند بسیاری از هنرمندان و ادبا، در گلستان ظهیرالدوله ی تجریش (تهران) به خاک سپرده شد.

 

روحش شاد.

+ نوشته شده در شنبه سی ام بهمن 1389 11:48 توسط رهی معیری |


بهر هر یاری که جان دادم به پاس دوستی

دشمنی ها کرد با  من در لباس  دوستی

کوه پا برجا گمان می کردمش ، دردا که بود

از حبابی سست بنیان تر، اساس دوستی

بس که رنج  از دوستان باشد دل آزرده  را

جای بیم  دشمنی ، دارد  هراس دوستی

جان  فدا کردیم  و یاران  قدر  ما نشناختند

کور  بادا  دیده ی  حق  ناشناس  دوستی

دشمن خویشی رهی،کز دوستداران دو روی

دشمنی بینی و خاموشی به پاس دوستی...

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی 1389 19:51 توسط رهی معیری |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

دلا, ای رهگذر که از کوی یاری
قدم بر تربت ما می گذاری
در اینجا شاعری غمناک خفته است
رهی در سینه ی این خاک خفته است
فروخفته چو گل با سینه ی چاک
فروزان آتشی در سینه ی چاک
بنه مرهم ز اشکی داغ ما را
بزن آبی بر این آتش, خدا را
به شب ها, شمع بزم افروز بودیم
که از روشندلی, چون روز بودیم
کنون شمع مزاری نیست ما را
چراغ شام تاری نیست ما را
سراغی کن ز جان دردناکی
برافکن پرتوی بر تیره خاکی
ز سوز سینه ما را همرهی کن
چو دیدی عاشقی, یاد رهی کن
×××××××××××××××××

گفتی اندر خواب بینی بعد از این روی مرا
ماه من, در چشم عاشق آب هست و خواب نیست
×××××××××××××××××

نفسی یار من زار نگشتی و گذشت
مردم و بر سر خاکم نگذشتی و گذشت
×××××××××××××××××

اگر ز هر خس و خاری فراکشی دامن
بهار عیش تورا , آفت خزان نرسد
شکوه گنبد نیلوفری از آن سبب است
که دست خلق به دامان آسمان نرسد
×××××××××××××××××

عشق روزافزون من از بی وفایی های توست
می گریزم گر به من , یک دم وفاداری کنی
×××××××××××××××××

آنچه نایاب است در عالم, وفا و مهر ماست
ورنه در گلزار هستی. سرو و گل نایاب نیست
×××××××××××××××××

با آنکه همچون اشک غم بر خاک ره افتاده ام من
با آنکه هر شب ناله ها چون مرغ شب سرداده ام من
در سر ندارم هوسی, چشمی ندارم به کسی, "آزاده ام من"
×××××××××××××××××


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

اردیبهشت 1392

مرداد 1391
خرداد 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
خرداد 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
خرداد 1389



پیوندها

*حرف من: دلتنگی بابایی(استاد رفیعی)*
*تئوری موسیقی*
*تنهایی دل...(ساده)*
*چتر عطر باران را می پراند*
*رفیق روز تنهایی*
**اسداله ملک**
**محمودی خوانساری**
*مرضیه ی جاودانه*
**سایه ی عمر**
*داریوش رفیعی*
*منوچهر همایون پور*
*حسرت*
*گلبانگ*
*I& ....*
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin